تبليغاتX
equilibrium

equilibrium
 

سلامی دوباره به دوستان عزیز

اکثر کسایی که به وبلاگم سر میزنن از دوستان هستن و میدونن که بابام آزاده است .نمیدونم چرا بابام هیچوقت از خاطرات اسارتش چیزی نمیگه اگر هم بگه همون چیزهایی رو میگه که تو همه کتابای جبهه و جنگ پیدا میشه.من فکر میکنم که تقریبا اکثر کسایی که به جبهه رفتن یه خاطراتی دارند که به هیچکس نمیگن و هیچ جا چاپ نشده نمونش همین بابای خودم که میگه یه خاطراتی هست که ما به هیچکس نگفتیم.برای همین تصمیم گرفتم هر وقت بابام خاطره ای گفت (البته به ندرت اتفاق میفته که بگه)بزارمش تو وبلاگ.چند وقت پیش به اسرار خانواده بابام یه خاطره گفت که تو همین پست میزارمش(البته خیلی کوتاهه و شاید به دو سه خط هم نرسه.(البته من اون چیزی رو که یادم مونده رو مینویسم )

تو آسایشگاه هایی که اسرای ایرانی رو نگه میداشتند(البته اسمش آسایشگاه بوده)هر چند وقت یک بار سربازهای عراقی  میومدن و بیخودی بچه ها رو میزدند یه بار که برای همین کار اومدن یکی از بچه ها رو تا حد مرگ زدند جوری که همه فکر میکردند مرده ولی وقتی فهمیدیم زنده است با کلی سرصدا و اعتراض عراقیها رو وادار کردیم برای درمان به بهداری ببرنش و متاسفانه بعد چند روز سربازهای عراقی خبر دادند چون حالش خیلی بد بوده نتونستیم براش کاری بکنیم و شهید شده.چند روزی از اون ماجرا گذشته بود و چند تا از بچه ها رفته بودند بهداری رو تمیز کنند ولی یه چیزی دیده بودند که حسابی شوکه شده بودند .زیر تخت بهداری یه نفر با خونش نوشته بود{مرا کشتند}

 


نوشته شده در تاريخ سه شنبه ششم دی 1390 توسط سعید داودی
تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک